اما درستش اینه: بهشت را به بهانه دهند نه به بها
تو آمدی
و شادمانی را به قلبم آوردی
...
هیچ وقت فکر نمی کردم که روزی بتوانم کسی را آنقدر دوست داشته باشم که نشنیدن صدایش ، ندیدنش و لمس نکردنش پریشانم کند و امروز پریشانم از نبودنت، ندیدنت و نشنیدن صدایت، گاهی اوقات تنها دلخوشی ام تکیه کلام، نکته، یا خاطره ای ست که از تو به جامانده است، باور کن امروز قلبم از جا کنده شد وقتی یادم آمد که تو را در چه تنگنایی گذاشتم که بگویی آنچه را من میخواستم و با چه حیایی بر زبان راندی آنچه را دوست نداشتی، سرخ و سفید شدی تا گفتی و گفتم و دستت را بوسیدم و قلبم آرام گرفت و آن روز وجدان کردم ((الا بذکر الله تطمئن القلوب)) را و امروز قلبم آرام ندارد، آرام قلبم، خوشی دلم و آرامش جانم از وقتی رفته ای تمام اینها هم از وجود من رخت بسته....
پیوست۱: این آخرین پست این وبلاگه چون کسی که نمیخام داره این وبلاگو میخونه.
پیوست ۲: آدرس وبلاگ جدید رو به اونایی که بخوام میدم.
پیوست ۳: خداحافظ.
راحت بخواب اي شهر! آن ديوانه مرده است
در پيله ابريشمش پروانه مرده است
در تُنگ، ديگر شور دريا غوطهور نيست
آن ماهي دلتنگ، خوشبختانه مرده است
يك عمر زير پا لگد كردند او را
اكنون كه ميگيرند روي شانه، مرده است
گنجشكها! از شانههايم برنخيزيد
روزي درختي زير اين ويرانه مرده است
ديگر نخواهد شد كسي مهمان آتش
آن شمع را خاموش كن! پروانه مرده است
سلام
چقدر سخت است نویسنده نامه ای باشی که خواننده ای ندارد،
روزها یک به یک میگذرند و گرد فراموشی بر روی همه چیز و همه کس پاشیده میشود، اما انگار این حس غریب که تمام زوایای وجودم را در بر گرفته نمیخواهد رهایم کند، حس قمار بازی را دارم که تمام دارایی اش را باخته و تمام وجودش را روی پرتاب یک جفت شش که خودش هم میداند اتفاق افتادنش محال است شرط بسته، تاس ها را به هوا انداخته ام، کی این تاس ها به زمین می افتند و کی آه حسرتم دل جهانیان را خواهد سوزاند نمیدانم، ماتم برده است و چرخش تاسها را در فضا دنبال میکنم ...